با چه آب و تابی! خب آدم در معرض این زرق و برق دنیایی وسوسه می شه دیگه.
هیچ موقع نشد منم این ارتباط رو تجربه کنم.
یه چیزایی بنویسم و شاید (شاید) یه کامنتایی بخونم و
برم برا دوستان دور و نزدیک تعریف کنم.
اما امشب در گیر و دار یک تصمیم گیری برای آینده این ترنج متولد شد.
گفتا من آن ترنج ام
کاندر جهان نگنم
گفتم به از ترنجی
لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی
که آشفته می نمایی
گفتم منم غریبی
از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم او ت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید