تبليغاتX
ترنج
نرگسی زنی است از اهالی سارایوو...

چند وقتی است روزنامه ها را فقط ورق می زنم تا امروز که تا ته بر سر گنج جهان مسعود بهنود رو خوندم و خیلی خوشحالم از این اتفاق!

سر حال اومدمو کلی را جع بهش نوشتم که متاسفانه پرید. بد شانسیه دیگه!

حس اول صبحو نداشتم دوباره بنویسم با اینکه خوب هم شده بود.

گفتم حداقل لینکشو بذارم.

حتما بخونش شاید جواب سوال آخرشو تو بدونی! 

راستی از قالب قبلی وبم خیلی راضی نبودم شاید این بهتر باشه. 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 |
 

         نام من زیباست؛

                     چرا که بهانه ای است برای شنیدن صدای تو!

 

بر نيامد از تمناي لبت كامم هنوز

بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز

 

روز اول رفت دينم در سر زلفين تو

تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز

 

ساقيا يك جرعه‌اي زان آب آتشگون كه من

در ميان پختگان عشق او خامم هنوز

 

از خطا گفتم شبي زلف تو را مشك ختن

مي‌زند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز

 

                           پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب

                                       مي‌رود چون سايه هر دم بر لب و بامم هنوز

 

                          نام من رفتست روزي بر لب جانان به سهو

                                            اهل دل را بوي جان مي‌آيد از نامم هنوز

 

در ازل داده ست ما را ساقى لعل لبت

جرعه جامى كه من مدهوش آن جامم هنوز

 

اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم هايش سپردم نيست آرامم هنوز

 

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حيوان مي رود هر دم ز اقلامم هنوز

 

 

 

 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 |

ماجراهای کتابفروشی کودک۳

دیروز کودکانی برای خرید اسباب سرگرمی به کتابفروشی آمده بودند؛

امروز هم آمدند؛

رييس شان عوض نشده بود.

ظاهرا قرار هم نيست عوض بشود!

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 |
ماجراهای کتابفروشی کودک ۲

به خانم فروشنده گفته ایم پس از این به مادرانی که برای کودکانشان کالایی انتخاب می کنند و روی پیشخوان می گذارند بگوید:

عدد بده؛

یا مثلا فلان مقدار عدد بدهید لطفا!

( زمان نوشتن این پست: پس از شنیدن آلبوم عدد محسن نامجو)

نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 |
ماجراهای کتابفروشی کودک ۱

روزی مادری از در در آمد و پرسید:

این عروسک های «دارا و سارا» آهنگ هم می زنند؟

خانم فروشنده نگاهش کرد! 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم خرداد 1386 |